جغرافیای مهربانی
جغرافیای دلهاستyaxşılıq Coğrafiya
نويسندگان

پیرمرد کشاورز روزی  درمزرعه نشسته بود و کارکردن پسرش را تماشا میکرد کلاغی را دید که بر شاخه درخت نشسته بود لبخندی زد وبا مهربانی از پسرش پرسید:

-پسرم آن پرنده ای که بر شاخه درخت نشسته چیست؟

پسر ریشخندی زدو جواب داد :پدر کلاغ است دیگر ،این چه سوالی است که میکنی!؟

پدر هیچ نگفت

لختی بعد پدر باز همان سوال را پرسید

پسر که حسابی کلافه شده بود به تلخی جواب داد:

پدر گفتم که کلاغ است تو کلاغ را هم نمیشناسی؟کلافه شدم چقدر سوال میکنی

پدر با مهربانی لبخندی زدو جواب داد:

پسرم بیست سال پیش آنوقت که تو کودکی چهار ساله بودی در همین مزرعه کنار من بازی میکردی کلاغی در این دوروبر بود یادم هست بیست مرتبه از من نام آنپرنده را پرسیدی و من هر بیست مرتبه مهربانتر از دفعه قبل پاسخ تورا را دادم اکنون چه شده است که دومرتبه از تو سوال کردم اینچنین بر آشفتی 

پیر مرد این را گفت و باز دلش نیامد دل شکسته اش را نشان فرزندش دهد دردرون گریست و هیچ نگفت.                                                  


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳٩۱/۱/٧ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ نادر نصیرزاده ]
درباره وبلاگ

برچسب‌ها وب
امکانات وب
پخش زنده حرم